تبليغاتX
Image and video hosting by TinyPic Image and video hosting by TinyPic
کوچولوی ناز من هومن






مامان تنبل من (!)

من اومدم

این مامان من خیلی تنبل شده. دیگه منو نمیاره اینجا باهاتون حرف بزنم. همش بهونه میاره میگه وقت نمیکنم.

دیروز بازم هوس کرد بره خرید برای من. ولی چیز زیادی گیرش نیومد...... فقط اینا رو خرید.

ادامه مطلب

نوشته شده در پنجشنبه بیستم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


دکتر

من و مامانم دیروز رفتیم دکتر

مامانم کلی نق زد که کمردرد و پادرد دارم و این خوب تکون نمیخورهI Dont Know اونم بهش گفت که تقصیر آقا هومن نیست باید شیر بیشتر بخوری منم تا اونجا بودیم هیچ کاری نمیکردم. ولی توی تاکسی که نشست همه ی زورمو جمع کردم و یه لگد محکم زدم که مانتوش یه متر پرید راستی دیروز تولد پسر دایی و دختر داییم بود که دوقلو هستن.... مامانم میگه ۱۰ ساله شدن. ولی ما نتونستیم بریم خونشون. آخه دکتر بودیم. مامانم قول داده که ببردم که کیک و شیرینی بخوریم

ادامه مطلب

نوشته شده در سه شنبه یازدهم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


روز مادر

راستی................

من یه کار خوب کردم سال اول هنوز نیومده. باعث شدم مامانم مامان بشه.......... یعنی روز مادر یه مامان واقعی باشه. برای همین هم از بابام کادو روز مادر گرفت. میبینین من چه آدم مهمی هستم؟

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


آخ جون بازم خرید.................

سلام

دیروز مامانم بالاخره رفت وسایل خرید و کاور تختم رو تموم کرد. بعدشم باهم پیاده روی کردیم و بازم چسبیده از کمرش میگه کمرم درد میکنه.Unwell میگه تقصیر هومنه. آخه به من چه ربطی داره من اصلا معنیشو نمیفهمم. بگذریم......... بعدشم برای من دو دست لباس خرید از رولان.یکی زرد و یکی سبز...........  لباسای سفید رو هم مادربزرگم برام دوخته.

ادامه مطلب

نوشته شده در چهارشنبه پنجم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


بازم سلاااااام

من از شلوغی بدم میاد

جمعه اینجا صداهای زیادی میومد. یه لشکر آدم ریخته بود اینجا. منم فقط گوش میدادم ببینم چه خبره. دیگه کم کم مامانم داشت نگران میشد ولی مامانمم دیگه نازم نمیکرد آخه اینجا پر بود از آدم  تا اینکه دوباره عصری یه دفعه خلوت شد منم از خوشحالی جشن گرفتم. آخه مامانی منو بازم ناناز ناناز میکرد و منت‏ کشی میکرد

راستی تخت منوآوردن. هر چی به مامانم میگم اجازه نمیده عکسشو بندازم بذارم اینجا. میگه بذار همه چیزش کامل بشه بعدا بذار. منم مجبورم صبر کنم. یه چیز خنده دار سر آویز تخت باهم دعواشون شد. آخه نمیتونستن ببندنشبالاخره مامانم اجازه داد که فقط عکس اردکامو بذارم. برای توی حموم خریدم. ا نیومده این آویز رو هم بذارم. بهش نگینااااااااااااااا

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه دوم تیر 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


من و مامانی

سلام

خیلی وقت بود مامانم منو نمیاورد اینجا. آخه همش بهونه میاره. یه روز میگه آخ سر معدم میسوزه..... نمیدونم اصلا معده چیه میگه هومن بزرگ شده جا تو شکمم نیست برای دل و روده هام. شما میدونین این دو تا چه ربطی به هم دارن؟ یه روز میگه پاهام ورم کرده. دیگه نمک نمیریزه تو غذاش اونقدر غذاهای بی مزه میده به خوردم بعدشم میوفته به جون بابام میگه خفه شدم بریم بیرون!!!

امروز هم که پاشده به بابا میگه کمرمو ماساژ بده کمر درد دارم. یه نیم ساعتی هم یه وری راه رفته.

عوضش من حالم کاملا خوبه. روزها تخت میخوابم شب ساعت ۸ تا نصفه شب شیفتمه.

بلند میشم موسیقی گوش میدم. مامانم که غذا بخوره سکسکه میکنم. و گاهی هم مثل دیشب بابایی رو میترسونم. آخه دیشب مامانم برام موسیقی گذاشت. یه دورش که تموم شد من شروع کردم به ورجه وورجه داد میزدم دوباره..... دوباره..... دوباره.......... بابام که دستشو گذاشت رو شکم مامانی یهو یه جمع باز اساسی کردم پرید رو هوا. دیگه از تعجب میگفت این بزرگتر بشه چیکارا میکنه. قیافش خیلی خنده‏دار شده بود. مامانم کلی بهش خندید. منم که یه بار دیگه گوش دادم دیگه خوابم گرفت.

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


پتو و لحاف

من بازم اومدم.

مامانم امروز برام یه پتوی نازکتر دوخت که شهریور ماه با اون پتوی کلفت گرمم نشه. رنگشم عین رنگ لیف جوجواردکم هست. همینه که توی عکس هست. بی‏اجازه رفته توی پتوی من خوابیده. خیلی دوسشون دارم  خاله آیه اینهم لحاف تشکم که خواسته بودی.

 
 

ادامه مطلب

نوشته شده در دوشنبه بیستم خرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


روراست باشم!

راستش مامانم خودش بیشتر دوست داره واسم چیز بخره

من بهونم

هی میره نگاه میکنه جلوی خودشو میگیره نمیخره میاد خونه

 

ادامه مطلب

نوشته شده در یکشنبه دوازدهم خرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


من قهرم!

مامانم دیگه چیزی برام نمیخره

منم دیگه نمیتونم بیام اینجا عکسشونو بذارم.

منم قهر کردم دیگه نمیام اینجا

حوصلم سر رفته

منم از بیکاری مامانمو مجبور میکنم هی بخوره چاق شه

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه یازدهم خرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت |


بقیه ی خریدهای من

سلام سلام صد تا سلام

من اومدم با کوله باری از وسایل جدید

بدون مقدمه میرم سر اصل مطلب. بالاخره مامانم راضی شد این کالسکه رو برام بخره خودتون که میدونین چقدر وسواس داشت.

 

ادامه مطلب

نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387 توسط هومن| لينک ثابت |